به تو که نگاه می کنم ، به تمام آرزوهایم می رسم...
* من دستامو باز کردم زودتر قاصدکها رو فوت کن! * ...... فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟!
* دو بیت بالا... * خدایا من نمی دونم بی نهایت کجاست، اما تو که می دونی! من صد برابرش دوست دارم... حال دلم خوب نیست. روی پاهایم ایستاده ام، اما حقیقت این است که خسته امِِِِ! ببخش... آدم است دیگر... گاهی کم می آورد...!
هوای رفتن به سرم زده!!!!!!!!!!!! یک روزدیگرکم شدازعمرت،مبارک باد امروز قدری کمتر از دیروز دلتنگی
*... امشب تولد منه ...اما تو نیستی... دوستام همه کنارمن... تنها تو نیستی...! *...نفس می کشم با تمام وجود...عجب عطر خوبی زده لعنتی... من همهی ابرهای آسمان را گريه میکنم همهی خورشيدهای خدا را هفت هشت ده بار عاشق تو میشوم، نمیدانستم. يا با ماه؟ دنبالت بگردم.
مــن و تــو!!!! کجـــای کـــاریم؟!!!!!!!! گاهی یه اتفاقاتی برات پیش میاد که فقط دلت می خواد دستت رو بزاری زیر چونت زل بزنی به روی ماه خدا و ازش بپرسی: خوب مثلا" که چی؟!
سال ها در گوشمان خواندند : بی معشوق نه آری آری ، زندگی بی عشق ، ما کردیم و شد دیروز چه برف خوبی اومد!!! دل داده ام بر باد بر هر چه باداباد...!! زیر باروون باید رفت اما بدون چتر تو را مدام به کسی می سپارم که می دانم برایش عزیزتر از منی می بینی...! برای تو حتی از تو هم می گذرم!!
انگار خدا شب و روز را در چشمان آدم ها خلاصه کرده است!! هر شب باید به ما یا به دیگران تذکر بدهند! و تذکر یعنی یادآوری و یادآوری یعنی تکرار. و درکتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی را سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد! این همه دریا و ما هنوز تشنه ایم! این همه زمین و ما هنوز گرسنه ایم ! حسین پناهی
ای کاش برف بیاد!!! ماهی ها چقدر اشتباه می کنند، قلاب علامت کدام سوال است که به آن پاسخ می دهند!؟!
ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن بي آنكه دلبري كني از اين و آن بيا بابا دو بخش دارد بخشی به روی نیزه بخشی درون صحرا اگر خسته دل و پر غم و دردید اگر از در خورشید جدا مانده و سردید اگر هر چه مفاتیح نوشته است به لب زمزمه کردید بدانید دوای غمتان غیر غبار حرم کرب و بلانیست ...نگردید برای همه ی اونایی که وقتی داشتم میرفتم فقط نگاهم می کردن و گریه برای همه اونایی که موقع خداحافظی برق حسرت رو توی چشماشون دیده بودم برای همه اونایی که خیلی لایق تر از من بودن برای همه اونایی که بهم سفارش کرده بودن .......برای تا برسم اونجا هزار بار همه رو مرور کردم که نکنه یادم بره وقتی رسیدم چیزی یادم نمیومد زبونم بند اومده بود بین همه حرفایی که یه عمر تو دلم تلنبار کرده بودم تا بیام اینجا و بگم :فقط یه چیزی تونستم بگم !نکنه این اولین بار ، آخرین بارم هم باشه
!ـ قرار نبود دوری ما این قدر طول بکشه رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بی اميد در وادی گناه و جنونم كشانده بود رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش در دامن سكوت به تلخی گريستم نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
* همین که تو رابطه این شعر و عکس را می دانی ، مرا کافیست! هیچ کس مرا نشناخت! همه دلخوشیم این است که شاید تو روزی مرا شناختی!
مانند آفتاب دلم سخت روشن است !!!!! بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ، چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو ! حسین پناهی
بارون فقط یه بهونه است .... هر دم به گوش مي رسد آواي زنگ قافله اين قافله تا كربلا ديگر ندارد فاصله تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بیکسی، ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟ که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب مرا طلای گنبد تو بی قرار می کند کسی مرا به دوش ابرها سوار می کند خیال می کند که دیدن تو قسمتش شده همین کسی که دارد از خودش فرار می کند من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام نگاهم کن.... تو فقط بخند همین مرا کافی است!
خنده هایت تعادل هر دلی را بر هم می زند، اما تو بخند! به جز تو هیچ چیز این جهان بیکران را جدی نگرفته ام حتی عشق را...!! دلت می گیرد به اندازه ی همه ی دنیا وقتی از چاهی که علی (ع) بادستان خود آن را کنده ، مرد عرب لیوانی آب به تو می دهد و در مقابل از تو پول می خواهد... و آن وقت تو بهتر از همیشه زیر لب می گویی: یا علی بیخود شدهام لیکن ، بیخودتر از این خواهم با چشم تو می گویم ، من مست چنین خواهم من تاج نمیخواهم !من تخت نمیخواهم! در خدمتت افتاده ، بر روی زمین خواهم! آن یار نکوی من، بگرفت گلوی من گفتا: که چه می خواهی ؟ گفتم: که همین خواهم! مثل همیشه هوامو داشته باش با سلام ای آقا شبتان مهتابی روز میلاد شما در پیش است عرض تبریک آقا و کمی بیتابی ... این نفس ها به فدای کف نعلین شما اندکی تند قدم بردارید... سر عاشق شدنم لطف طبیبانه ی توست ور نه عشق تو کجا ، این دل بیمار کجا! کاش در نافله ات نام مرا هم ببری که دعای تو کجا عبد گنهکار کجا!
به باور ما بزرگترها نه ، به صداقت هق هق کودک گمشده ، بیا... اما من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر درخیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت. سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت: "که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست". پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت: " زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمیشناسد؟ " پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت: " اما من که او را مي شناسم.......!!!" پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیزکه پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است! عرفان نظرآهاری چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟
بياييد از عشق صحبت كنيم
تمام عبادات ما عادت است
به بيعادتي كاش عادت كنيم
چه اشكال دارد پس از هر نماز
دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟
به هنگام نيّت براي نماز
به آلالهها قصد قربت كنيم
چه اشكال دارد كه در هر قنوت
دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟
چه اشكال دارد در آيينهها
جمال خدا را زيارت كنيم؟
مگر موج دريا ز دريا جداست
چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟
راكندگي حاصل كثرت است
بياييد تمرين وحدت كنيم
«وجود» تو چون عين «ماهيت» است
چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟
اگر عشق خود علت اصلي است
چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟
بيا جيب احساس و انديشه را
پر از نقل مهر و محبت كنيم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ
پر از كيمياي سعادت كنيم
بياييد تا عينِ عين القضات
ميان دل و دين قضاوت كنيم
اگر سنت اوست نوآوري
نگاهي هم از نو به سنت كنيم
مگو كهنه شد رسم عهد الست
بياييد تجديد بيعت كنيم
برادر چه شد رسم اخوانيه؟
بيا ياد عهد اخوت كنيم
بگو قافيه سست يا نادرست
همين بس كه ما ساده صحبت كنيم
خدايا دلي آفتابي بده
كه از باغ گلها حمايت كنيم
رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:
«بيا عاشقي را رعايت كنيم»
قيصر امين پور یا مقلب القلوب و الابصار سال نو آمد و نیامد یار یا مدبر اللیل و النهار بی حضورش چه اشتیاق بهار یا محول الحول و الاحوال منتهی کن فراق را به وصال حول حالنا الی احسن الحال به امید فرجش همین امسال دستها غرق دعاست... دلمان تنگ خداست... شاید این سال مبارک باشد... به قدوم گل یاس...
الهی و ربی من لی غیرک![]()


![]()
![]()
![]()


مثل هر سال خدا برای دادن هدیه پیش قدم شد.![]()
تو
نمیدانستم هر روز
هر روز
با خورشيد میآيی
بگو در کدام افق
"عباس معروفی"
خدایا تو که لبخند می زنی من به اوج می رسم











![]()

اینجاست طبیبی که ندارد نوبت هردل که شکسته تر بود پیشتراست![]()





هیچ وقت خوب بندگی نکردم ولی تو همیشه خوب خدایی کردی!![]()






| Design By : Pichak |





